يه مدت طولانيه كه مثل يك ساعت شني شدم البته با يه تفاوت مهم ! اينكه ساعت شني به كوه شن روي
دوشش فكر نمي كنه فقط مي دونه اين هزارن دونه شن رو بايد لحظه به لحظه و بدون وقفه از گلو گاه باريكش
عبور بده ولي من ....
انقدر زير اينهمه شن ، كه اينكه اول كدوم رد بشه چطور رد بشه چه قدر طول بكشه و هزارو يك اگر و اما ي ديگه
دست و پا ميزنم كه اخرش يه كوه شن مي مونه رو دوشم و هيچي از گلوگاهم رد نمي شه و من مي مونم و
هزاران مسئله حل نشده
آره من يه ساعت شني معيوبم به خاطر اينكه براي اين شنها برام زيادي اهميت پيدا كردن بايد بيخيال شم
و مثل يه ساعت شني وظيفه شناس فقط شنها رو بريزم تو دره پايين .....
عشق براي تو
سعيد (سپهر)
برچسب:
نویسنده: reza