دستبندِ بعد از اینِ روی تخته، آبی، قرمز ، کرم، قهوهیی، سرمهیی و سبز است. در هدفون یک کسی دارد نوکتورن شوپن میزند. و این چیزیست که باعث شد بنویسم. درست یکی دو ساعت بعد از اینکه اعتقادم را رسمن و علنن به نوشتن از دست دادم.
احساسِ من این است : من در موسیقییی که پخش میشد به شدّت تنها بودم. تصمیم گرفتم آن را برایت بریزم. حالا تنها نیستم. حالا فقط بغض دارم. از جملهی آخریات به این طرف. چون دوستش داشتم. یک روانشناس و مشاور احمق چهار- پنج سالِ پیش گفت وقتی میبینی زیاد بغض میکنی یعنی افسردهیی. راه حل قاعدتن احمقانهاش هم یکسری قرض بود با عوارضی از جمله افسردگی. من فکر میکنم این حقه ی همهی آنهاست. در هیچکدام از کتابهای روانشناسی ننوشتهاند آدم از حرفهای قشنگ بغض میکند.
چیزهایی هست که به آن فکر میکنم. آرامش. همراهی. قبول شدن یا نشدن. کیف پول. فلش مموری. پشم شیشه و نخ. روبانِ قرمز. وقتِ آرایشگاه. موسیقی. شعر. دستی که وقت حرف زدنم پشت گردنم را نوازش میکرد. آبی غلیظ. همراهی.
آرامم. هم منتظرم روزها بگذرند و هم خوشحالم که نمیگذرند. دلایلی برای اعصابخوردی دارم که از فکر کردن بهشان خسته شدم. مثل اینکه بعد از آزمون عملی، بعد از باخ ها و شوپن ها و ساتی ها و بتهوون ها ، تحت عنوانِ مصاحبه فرهنگی به سوالهایی جواب داده باشم از قبیل: نماز میخونی؟ اینترنت دااری؟ (!) اوه پس داری . فیسبوکم داری؟ کتاب میخونی؟ نه نه... منظورم کتابای دفاع مقدسه. خوندی؟ دا مثلن؟ راستی نمیشه که آدم نماز بخونه و نخونه. با اینترنت دیگه چکارا میکنی؟ و همچین بولشتهایی. دارم میبینم که روی برگهیی که به دستم میدهند خواهند نوشت مردود به علت مشکلاتِ عقیدتی.
استاد، بعد از این اتفاق تاسفش را پنهان نکرد. حتا آن را با من درمیان گذاشت. گفت صفحهی اول با غمِ زندگی در این مملکت و قوانین و عقاید و افکار ناگزیرش بزنم. صفحه ی دوم را به عشق چیزهایی که دوسشان دارم، چیزهایی که زندگی کردن را برایم معنا میکند؛ صفحهی سوم را با یک حالت امید و اعتراض گونه؛ و صفحه ی آخر را با همان یاس فلسفی صفجهی اول. عجیب بود... و جواب داد. جدن جواب داد. وقتی تمام شد قلبم به شدت میزد.
برچسب:
نویسنده: reza