2) دو هفته ست دارم اتود می زنم . هنوز گرافیست دو نیم رخ از دو کاراکتر و اشیا و بک راندها رو تحویل نداد . قراره کارم از دوشنبه شروع شه . تنها مشکلم سایه داشتن کاراکترها بود که با 2 ساعت کار اون رو هم یاد گرفتم و یه نفس راحت کشیدم .
3) شهریور قرار بود با خانواده مازیار بریم شمال اون هم کجا (((( محمودآباد ویلای 700 میلیووووونی دامادشون ))) اما تا ما سرمون گرم مهمون بازی بود رفتن و اومدن . بی خبر . مازیار که بو برده بود رفتن می خواست زنگ بزنه بهشون تا بریم پیششون اما نذاشتم . گفتم اگه می خواستن همون اول می گفتن . بعد هم دلیلشون این بود : چون برادر مازیار ( با هم رابطه نداریم ) با همون بود گفتیم شاید شما راحت نباشین .
4) نارگل دو از شب از هفته خوابگاه ست . صبح ها ساعت 5 بیدار میشیم ساعت 6 دم خونه دوستش هستیم و می رسونمشون ترمینال . حالا هر روز ساعت 5 صبح بیدارم حتی روزهای جمعه و مشغول فحش دادن به خودم که چرا این قدر زود از خواب بیدار میشم .
5) و در آخر هم " دیگه نمی خوام کدبانو باشم " . خسته شدم بوووووخدا .
برچسب:
نویسنده: reza