دلم برای نفس کشیدن تنگ شده است، کمی باید زندگی کنم. کمی نیاز دارم روزها را برای خودم سپری کنم. کمی دوست دارم عاشق باشم. راستی چقدر زندگی تکراری شده است، قرارمان اول این چنین نبود، پس چه شد واژه ها به یکباره نم کشید و ته کشید؛ فرصت ها بر باد رفت. دلم می خواهد در آرامشی مطلق نفس بکشم. گاهی با خودم می گویم خوش به حال امیر، ولی کمی که فکر می کنم، می گویم اگر بروم، مادر و پدر تنها می ماند. در نهایت نهایت تفکراتم گرد می شود به دیگران و دیگران و دیگران، مهم نیست، صبر می کنم، چند روز دیگر تمام می شود.
برچسب:
نویسنده: reza