الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که درست موقعی که فکر میکنم ، صبور شده ام .... زندگی یه بیلاخ گنده نشانم میدهد.
الان که بیست و چهارساله ام فهمیده ام که هر چقدرم که عاشق کسی باشم ، تفاوت های فرهنگی رو نمیشه نادیده گرفت.
الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که "دوست" در هر دو حالت مصیبت است ... چه داشتنش، چه نداشتنش! صمیمی ها پر دردسر ترند ...
الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که مرضيه می آید ، دوستان خیلی خوبی هستیم ... خوشحالم! حس میکنم برای کسی مهم هستم!
الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که انسان ها در زندگی ام میایند و میروند، و در این میان هستند کسانی که گاهی، ردی عمیق بر نگاهم میاندازند و من چاره ای جز بخشیدنشان ندارم.
الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که کافیست انتظارم از دیگران را به حداقل برسانم، دیگر هیچ انتظاری از کسی ندارم و این، یعنی از کوچکترین کارهایشان هم خوشحال میشوم.
الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که پیدا کردن دوست جدید هم عذابی است علیم.
الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که گاهی بعضی ناخوشایند ها "باید" اتفاق بیافتند ... تا من درس هایشان را یاد بگیرم. بماند که پوست انداختم برای بعضی از درس ها، اما ارزش اش را داشت.
الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که یکی از قشنگ ترین نعمت های خدا، گذر زمان است. همین که نمیشود "زمان" را نگاه داشت ... حتی سخت ترینشان هم میگذرد.راست است که میگویند " زمان، حلال مشکلات است." یادم میاید روزگاری انقدر خسته بودم و آنقدر روحم به دردآمده بود که با زندگی قهر کرده بودم ... والان همه آنها گذشته است و من زندگی را دوست میدارم.
الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که دختری "محکم و قوی " هستم ... چون بالاخره گذشتم از روزهایی که در ناامیدی مطلق گذشت و عجیب ترسناک تنها بودم.
الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که عجب کیفی دارد، وقتی میدانم خدا همه جوره هوایم را دارد ... هر چند گاهی زیاد نق میزنم و خدا عجیب صبور است.
الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که اتفاق های خوب در کمین اند! :) و میایند در وقتی معین، درست موقعی که اصلن انتظارشان را نداری.
الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که معجزه هم وجود دارد! بی دلیل میفهمم که دیگر دلم نمیخواهد کینه ای به دل بگیرم ... که بار دلم سنگین شده بود ...که حتی آنقدر جسور شده ام که عذر خواهی کنم و بدون خجالت بخواهم که مرا برای بی محبت بودن هایم ببخشند و همین بشود یکی از بهترین روزهای زندگی ام!
الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که زبان ابراز احساساتم "لال" شده است ... نق میزنند و کلافه میشوند از سرد و بی روح بودنم، به خنده "اممل" صدایم میزنند و من تنها بی صدا لبخند میزنم و سکوت میکنم ... میترسم بیشتر! خدا کند زودتر زبانم باز شود.
الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که بعضی از آدم ها را دوست میدارم ... و بعضی هارا بیشتر .... و اصلا" مهم نیست که آن ها چه فکری در موردم میکنند.
الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که وقتی نگرانم، وقتی میترسم، وقتی خجالت میکشم و وقتی نمیخواهم بگویم چه مرگم هست ... بیشتر میخندم! بیشتر شوخی میکنم! این جور مواقع "کولی" صدایم میزنند.
الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که تصمیم های دونفره را "نباید" تنهایی گرفت.
الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام که "خودم" را دوست میدارم.
و الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام ... اعتماد به نفس ام ، گم شده است ! فکر میکنم نه دختر خوبی ام ، نه خواهر خوبی ، نه دوست خوبی ،نه همراه خوبی، نه دانشجوی خوبی و همچنان فکر میکنم به درد هیچ کاری نمیخورم! انقدر که میخواهم حتما" حتما" حتما" کسی باشد که بتوانم بهش تکیه کنم ... که نترسم شاید.
و الان که بیست و چهار ساله ام فهمیده ام ... کودک درونم با من قهر است! نمیتوانم برایش توضیح بدهم که چرا کسی دوستش ندارد - کسی آن طور که میخواهد، دوست اش ندارد؟ - طفلکی کودک است ... نمیفهمد چرا از اینکه او این همه ، همه را دوست میدارد ، سرزنش میشود ؟؟؟ نمیفهمد چرا میگویند ، نباید احساساتش را نشان دهد ؟ چرا نباید خودش باشد؟ و چرا میگویند مرموز باش ؟؟؟ کودک درونم خیلی طفلکی است!
و روز تولد بیست و چهار سالگی :
این روزها زیاد میگویم :
هیچ چیزی اشکالی ندارد.
پ.ن: اين نوشته ها واسه ديشب بود وقتي كه داشتم فكر ميكردم به خودم به روزهاي گذشته به بزرگ شدنم.
برچسب:
نویسنده: reza